غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
مدتی شد که به جان باتو در آمیخته ایم
در سر زلف دلاویز تو آویخته ایم
جوی آبی که روان در نظرت می گذرد
آب چشمیست که ما بر گذرت ریخته ایم
پردهٔ دیدهٔ ما در نظر ما به مثل
شعر بیزیست که زان خاک درت ریخته ایم
به خیالی که خیال تو نگاریم بچشم
هر زمان نقش خیالی ز نو انگیخته ایم
تاکه در بند سر زلف تو دل دربند است
با تو پیوسته و از غیر تو بگسیخته ایم
گوشهٔ خلوت میخانه مقامی امن است
ما از این خانه از آن واسطه بگریخته ایم
نعمت الله می صافی است در این جام لطیف
ما به جان با می و جامش به هم آمیخته ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساساتی عمیق و وابستگیهای عاشقانهاش اشاره میکند. او به زیبایی و دلربایی معشوقش پرداخته و از عشق و اشتیاقش سخن میگوید. شاعر میگوید که هر لحظه در فکر و خیال معشوق است و به محبت او دل بسته است. او همچنین به نشانههای مختلفی از عشق و دوستی اشاره میکند و بیان میکند که در میخانهای که به آرامش و امنیت او میانجامد، به تجربهای از عشق و شراب میپردازد. در کل، این شعر بیانگر عواطف شدید و پیوند عمیق با معشوق و جستوجو برای آرامش در عشق است.