نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

غرقهٔ بحر بیکران مائیم

گاه موجیم و گاه دریائیم

بلبل گلستان معشوقیم

عاشقانه به عشق گویائیم

آفتاب سپهر جان و دلیم

بر یکی حال از آن نمی تائیم

به جز از کار عشق ورزیدن

هیچ کاری دگر نمی شائیم

ما چو امروز عاشق مستیم

بی خبر از خمار فردائیم

یار ما عین نور دیدهٔ ماست

لاجرم ما به عین بینائیم

این چنین مست و لاابالی وار

از خرابات عشق می آئیم

چون رخ و زلف یار خود دیدیم

گاه مؤمن گهی چو ترسائیم

خلق کورند و می نمی بینند

ور نه چون آفتاب پیدائیم

ما از آن آمدیم در عالم

تا خدا را به خلق بنمائیم

گر طبیبی طلب کند بیمار

ما طبیب جمیع اشیائیم

نعمت الله اگر کسی جوید

گو بیا نزد ما که او مائیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی عاشقانه و پرشور است. شاعر خود را چونان موجی در دریای وسیع عشق توصیف می‌کند و به بیان احساسات عمیق خود می‌پردازد. او از عشق به عنوان تنها کار ارزشمندی که می‌توان انجام داد، یاد می‌کند و حالتی مست و شاداب از عاشق بودن را توصیف می‌کند. شاعر با تأکید بر جایگاه یار به عنوان نور چشمانش، به ارتباط عمیق و روحانی با معشوق اشاره می‌کند. وی همچنین به نابینایی دیگران نسبت به این عشق و حقیقت اشاره کرده و خود را به عنوان نماینده‌ای از خدا در دنیا معرفی می‌کند که برای هدایت دیگران به عشق و حقیقت آمده است. در نهایت، او خود را چون طبیبی می‌داند که می‌تواند همه نیازها و دردهای روحی را درمان کند.