غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
راحت جانم توئی ای جان و ای جانان من
بی وصالت راحتی چندان ندارد جان من
رونق ایمان من قدرش نبودی این قدر
گر نبودی کفر زلفت رونق ایمان من
نقد گنج تو بود کنج دل ویرانه ام
گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران من
باده می نوشی در آ در گوشهٔ میخانه ای
ذوق ما داری طلب کن مجلس مستان من
مبتلایم از بلایت کار من بالا گرفت
دردمندم دُرد دردت می کند درمان من
ساقی سرمستم و میخانه را کردم سبیل
زاهد مخمور کی ماند درین دوران من
میر رندان جهان امروز نزد عارفان
نعمت الله منست و سید و سلطان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که زندگی بدون وصال معشوق برایش راحت نیست و ایمانش تحت تأثیر زیباییهای عشق قرار دارد. دل ویران او محل گنج عشق است و او از زشتیهای دوری از معشوق رنج میبرد. شاعر همچنین به خوشیهای میخانه و حال و هوای آن اشاره میکند و از زاهدانی که در این دنیا در آغوش خمارند، انتقاد میکند. در نهایت، او نعمت و مقام واقعی را در عشق و نزد عارفان میداند.