نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانم فدای جان تو ای جان و ای جانان من

کفر منست آن زلف تو هم روی تو ایمان من

آمد هوای زلف تو ایمان من خندان شده

هر بلبلی برده گلی از گلشن و بستان من

من در میان با تو خوشم تو در کنار من خوشی

موئی نگنجد در میان ، من آن تو تو آن من

رندان بزم خاص من هستند با ساقی حریف

خمخانه در جوش آمده از مستی مستان من

صاحبنظر دانی که کیست یاری که باشد اهل دل

گنج محبت یافته کنج دل ویران من

از دولت سلطان خود من در ولایت حاکمم

هر کس کجا دستان کند با رستم دستان من

تو سیدی من بنده ام تو خواجه ای و من غلام

دعوی عشقت گر کنم سید بود برهان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات، عشق و وابستگی عمیق خود را به معشوقش بیان می‌کند. او جان خود را به جان معشوق تقدیم می‌کند و زیبایی زلف او را چون ایمان خود می‌داند. شاعر از خوشحالی و رضایت خود در کنار معشوق سخن می‌گوید و به حال و هوای دوستان و حال خوش در میخانه اشاره می‌کند. او همچنین از ارزش و محبت در دلش می‌گوید و بیان می‌کند که معشوقش برای او مقام و منزلت بالایی دارد. در نهایت، شاعر به رابطه‌ی خود با معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق او برهان و دلیل این رابطه است.