نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

رحمتی کن بر دل و بر جان من

بوسه ای ده بر لب جانان من

مو به مو زلفت پریشان کرده ای

کفر زلفت می برد ایمان من

عشق تو گنج است و دل ویرانه ای

جای آن کنج دل ویرانه من

صاف درمان گر نباشد فارغیم

دُرد درد دل بود درمان من

پیش تو جان را مجال هست نیست

جان چه باشد تا بگویم جان من

در خرابات مغان رندان تمام

می خورند و می برند فرمان من

مجلس عشق است و ساقی در نظر

نعمت الله میر سرمستان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و معشوق سخن می‌گوید و از احساسات عمیق خود نسبت به وی حرف می‌زند. او می‌خواهد که معشوق بر دل و جانش رحم کند و بوسه‌ای بر لبانش بزند. زلف‌های پریشان معشوق او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و ایمانش را تحت الشعاع قرار داده است. عشق او را به وضوح گنجی می‌داند، اما دلش همچنان ویران و پر از درد است. او به دشواری‌های عاشقی اشاره می‌کند و می‌گوید که در حضور معشوقش جانی برایش باقی نمی‌ماند تا از آن سخن بگوید. در نهایت، او به فضایی از رندی و خوش‌گذرانی اشاره می‌کند که در آن عشق و می‌خوری در حال رد و بدل شدن هستند.