غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان عالم آدم است و دیگران همچون بدن
جان عالم خاتمت گر نیک دریابی سخن
هرچه باشد آدمی را بنده اند از جان و دل
خواه جسم و خواه جان خواهی ملک ، خواه اهرمن
نور چشم عالمی از دیدهٔ مردم نهان
یوسف مصری ولی پیدا شده در پیرهن
روح اعظم گفتمش می گفت مستانه مرا
جان من بادت فدا ای جان و ای جانان من
دائما جام بقا خواهی که نوشی همچو ما
در خرابات غنا مستانه خود را در فکن
عاشق و مست و خرابم ساقیا جامی بده
مطربا قولی بگو با آشنا جامی بزن
بت پرستی می کند با بت پرست اندر جهان
من خلیل اللهم و باشم همیشه بت شکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شاعر در این اشعار به ارتباط عمیق میان جان و جسم انسانها اشاره دارد و آن را از یکدیگر تفکیک میکند. او به این نکته میپردازد که انسانها هر کدام بندهای از جان و دل هستند، خواه جسمانی و خواه روحانی. همچنین اشاره میکند که حقیقت عالم درونی افراد پنهان است و زیباییهایی چون یوسف در باطن آنها نهفته است. شاعر در ادامه به عشق و شوقی که به جانان دارد، بیان میکند و دعوت میکند که از زندگی لذت ببریم و در کنار عشق خود، به مستی و خرابی روی آوریم. در نهایت، به نقد بتپرستی و تاکید بر خداپرستی نیز اشاره میکند، خود را «خلیل الله» و بتشکن نامیده و بر اهمیت توجه به معانی عمیقتر زندگی تأکید میورزد.