نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای نور چشم عاشقان بنشین به چشم خویشتن

یعقوب را دلشاد کن ای یوسف گل پیرهن

ای صورت لطف خدا وی پادشاه دو سرا

لطفی کن از روی کرم پرده ز رویت برفکن

آئینهٔ گیتی نما ، تمثال از تو یافته

تو جان جمله عالمی مجموع عالم چون بدن

بر پردهٔ دیده از آن نقش خیالت می کشم

تا غیر نور روی تو چیزی نبیند چشم من

خوش آتشی افروختی عود دل ما سوختی

از بوی دود عود ما گشته معطر انجمن

با نعمت الله همدمم در هر نفس جان پرورم

تا چشم مستش دیده ام مستانه می گویم سخن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و شیدایی به محبوب (یوسف) است. شاعر از او می‌خواهد که خود را نمایان کند و دل یعقوب (پدر یوسف) را شاد کند. او به زیبایی و لطف خدا اشاره می‌کند و می‌خواهد که پرده از روی محبوب برداشته شود تا همه زیبایی‌های او را ببینند. شاعر عشق و نور وجود او را برای جان و جهان ضروری می‌داند و از قدرت تاثیرگذاری این عشق بر دل و جان خود سخن می‌گوید. او در نهایت، حال خود را با یاد محبوبش توصیف می‌کند که با هر نفس، احساس شگفتی و خوشحالی دارد.