غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چشم من شد به نور او روشن
نظری کن به نور او در من
هر خیالی که نقش می بندم
بود آن یوسفی و پیراهن
جام گیتی نما به دست آور
تا نماید تو را به تو روشن
کنج میخانه جنت الماویست
خوش بهشتیست گر کنی مسکن
دست ساقی ما بگیر و ببوس
سرخود را به پای او افکن
عاشق مست چون سخن گوید
عقل مخمور می شود الکن
گر تو هستی محب سید ما
دل رند شکسته را مشکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و روشنی نور الهی اشاره دارد که چشم را روشن میکند و دل را به سوی عشق میکشاند. شاعر از عشق و زیبایی یوسف یاد میکند و به زندگی مینگرد. در کنار این، میخوام به جستجوی جام حقیقت و نزدیکی به خدا ناشی از عشق بپردازد. فضای میخانه به بهشت تشبیه شده و عشق و مستی به هم پیوند میخورند. در نهایت، شاعر از محبوب خود میخواهد که دل شکسته را نشکسته و محبت را در دلها زنده نگه دارد.