غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دور شو ای عقل نادانی مکن
با سبک روحان گران جانی مکن
عشقبازی کار بی کاران بود
این چنین کار ار نمی دانی مکن
ای که گوئی دل عمارت می کنم
ما نمی خواهیم ویرانی مکن
چون تو را ایمان به کفر زلف نیست
دعوی دین مسلمانی مکن
در خماری لاف از مستی مزن
بنده ای ، با ما تو سلطانی مکن
دست وادار از سر زلف نگار
خویش پابند پریشانی مکن
نعمت الله یار سرمستان بود
دوستی با وی چو نتوانی مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد عقل و خودپسندی و همچنین به عشق و وابستگی به معشوق میپردازد. شاعر به عقل نادان میگوید که از او دور شود و به زندگی ساده و دلخواه خود ادامه دهد. عشق را کار بیکاران میخواند و از کسی که میخواهد دل بسازد، میخواهد که ویرانی نکند. همچنین به کسانی که درباره دین و ایمان صحبت میکنند، تذکر میدهد که اگر به اصول ایمان ندارند، نباید ادعای مسلمانی کنند. شاعر با اشاره به مستی و عشق، هشدار میدهد که خود را در این وضعیت نزنند و در عشق به دیگران گرفتار نشوند. در نهایت، به دوستی با خداوند اشاره میکند و توصیه میکند که اگر نمیتوانند با او دوستی کنند، بهتر است این محبت را از سر خود بردارند.