غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا ساقی بده جامی که جان من فدای تو
سر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
تو سرمستی و من مخمور طبیبی تو و من رنجور
تو سلطان خراباتی و من رند گدای تو
ز ساز مطرب عشقت جهانی ذوق می یابد
نوای عالمی بخشد نوای بی نوای تو
خیال نقش رویت را چو من در خواب خوش بینم
روا باشد اگر سازم درون دیده جای تو
چو بلبل زار می نالم گل وصل تو می جویم
چو غنچه با دل پر خون همی جویم هوای تو
برو سید مجو درمان که کارت از دوا بگذشت
به غیر از دُردی درت نباشد خود دوای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به استقبال عشق و زیبایی میرود و از ساقی میطلبد که جامی بدهد تا جانش را فدای معشوق کند. او خود را در حالتی مخمور و عاشق توصیف میکند که دلدادهی معشوق و در جستجوی وصل اوست. شاعر عشق را به ساز موسیقی تشبیه میکند که همگان از آن لذت میبرند و در خیال خود تصویری زیبا از معشوق دارد. همچنین، او به حال و هوای غمگین خود اشاره میکند و میگوید که به غیر از درد در عشق، هیچ دارویی برایش وجود ندارد. به طور کلی، شعر به بیان احساسات عاشقانه و آرزوی وصال معشوق میپردازد.