غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در ره عاشقی به جان می رو
عاشقانه به جان روان می رو
راه عشاق را نهایت نیست
جاودان همچو عاشقان می رو
بی نشان است راه اهل طریق
بگذر از نام و بی نشان می رو
ذوق داری که جام می نوشی
بر در خانهٔ مغان می رو
این و آن را به این و آن بگذار
بی خیالات این و آن می رو
بی سر و پا رفیق یاران باش
از مکان سوی لامکان می رو
در خرابات می رود سید
با چنین همرهی چنین می رو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سفر عاشقانه و پرمعنای دل میپردازد. او میگوید که مسیر عشق بیپایان است و عاشقان باید صادقانه و بیقید و شرط از آن عبور کنند. در این راه، بر خلاف نشانهها و نامها، باید از هوی و هوسهای دنیوی گذر کرد و به دنبال لذتهای معنوی بود. شاعر به اهمیت رسیدن به حالتی رها اشاره میکند که در آن انسان باید از تعلقات و قید و بندها آزاد باشد و به دنیای بدون مرز و مکان بپراپرد. در نهایت، او به همسفری با دیگران اشاره میکند که در این سفر معنوی با هم بودن را تجربه میکنند.