غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از بود وجود خود فنا شو
رندانه بیا حریف ما شو
خواهی که تو پادشاه باشی
در حضرت پادشه گدا شو
چون اوست نوای بینوایان
دریاب نوا و بینوا شو
در بحر محیط ما قدم نه
با ما بنشین و آشنا شو
از هستی او وجود جوئی
از هستی خویشتن فنا شو
گر بندهٔ حضرت خدائی
چون بندهٔ حضرت خدا شو
خواهی که رسی به نعمت الله
ایمن ز فنا و از بقا شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم فناء و دوری از خودپرستی میپردازد. شاعر دعوت میکند که برای رسیدن به مقام پادشاهی، ابتدا باید خود را از ناپایداری و "هستی" جدا کرد و به نوعی فروتنانه به درگاه خدا نزدیک شد. او به اتحاد با انسانهای ضعیف و بینوا اشاره میکند و تأکید میکند که برای رسیدن به نعمتهای الهی، باید خود را فراموش کرده و به بنده خدا تبدیل شد. در نهایت، هشدار میدهد که برای نجات از فنا و بقا، باید در این مسیر قرار گرفت.