غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
مستانه ز خویشتن فنا شو
رندانه بیا حریف ما شو
چون هستی اوست هستی ما
بگذر ز خود آ و با خدا شو
بر دار فنا بر آ چو منصور
سردار سراچهٔ بقا شو
مائیم نوای بینوایان
دریاب نوا و بانوا شو
تا چند به گرد بحر گردی
در بحر درآ و آشنا شو
میخانهٔ عاشقانه دریاب
فارغ ز وجود دو سرا شو
سید شاه است و بنده بنده
شاهی طلبی برو گدا شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به رهایی از خود و پیوستن به عشق و خداوند دارد. شاعر از فرد میخواهد که به مستانگی و بیخودی دست یابد و در کنار دیگران به عشق بپیوندد. او تأکید میکند که وجود انسانی تنها در پیوند با خدا و دیگران معنا مییابد و میخواهد از فرد بخواهد که از محصوریت خود بیرون بیاید و به سرشت واقعی خود بازگردد. همچنین، اشاره به میخانه به عنوان جایی برای عاشقان و آزادی از قید و بندهای دنیوی نیز وجود دارد. در نهایت، شاعر به فراگیری و خدمت به دیگران دعوت میکند و میگوید که به جای جستجوی مقام و قدرت، باید به مقام بندگی و صداقت روی آورد.