غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او
حسنی نیافتم جدا از جمال او
از لوح کائنات نخواندیم هیچ حرف
کان حرف را نبود خطی از مثال او
ما را هوای چشمهٔ آب زلال نیست
تا نوش کرده ایم شراب زلال او
هر کس که نیست عاشق او ، نیست هیچکس
انسان نخوانمش که نخواهد وصال او
ماعاشقان بی سر و بی پای حالتیم
از حال ما مپرس که یابی تو حال او
ساقی سؤال کرد که می نوش می کنی
جانم فدای باده و حسن سؤال او
مستست نعمت الله و بر دست جام می
بستان و نوش کن که بیابی کمال او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت نسبت به معشوق است و بیان میکند که همه چیز در زندگی شاعر تحت تأثیر زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر احساس میکند که هیچ چیز بدون یاد او ارزش ندارد و عشق به او به صورت عمیق در وجودش جاری است. او همچنین به بیخبری دیگران از حال عاشقان اشاره میکند و معتقد است که انسان واقعی کسی است که عشق را درک کند. در پایان، شاعر به لذت نوشیدن شراب و ارتباط آن با معشوق میپردازد و پیشنهاد میکند که با نوشیدن شراب، انسان میتواند به کمال برسد.