غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق ارخواهد حدیث از عشق جانان گو بگو
بیدلی گر باز گوید قصهٔ جان گو بگو
نالهٔ دلسوز ما چون عالمی بشنیده اند
بلبل نالان رموزی در گلستان گو بگو
عاشق و مستیم و با بلقیس خود در صحبتیم
هدهد ار گوید حکایت با سلیمان گو بگو
ساقی خمخانهٔ دل ساغر می گو بیار
مطرب عشاق جان دستان مستان گو بگو
دست دل دردامن زلفش زن و ما را مپرس
مو به مو احوال این جمع پریشان گو بگو
ما مرید پیر خماریم و مست جام عشق
در حق ما هر چه گوید عقل نادان گو بگو
نعمت الله از کتاب الله گو عشری بخوان
میر مستان جهان اسرار مستان گو بگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این ابیات درباره عشق و情感 عمیق نسبت به معشوق صحبت میکنند. شاعر از عشق و حالتی مستی و شوق سخن میگوید و به خاطر درد دلهای عاشقانه، از همگان میخواهد که از قصههای عشق و راز و رمزهای دل بگویند. او اشاره میکند که دل در دامان زلف یار است و نمیخواهد که از احوال پریشانی خود بپرسند. در پایان، دعوی میکند که در راستای عشق الهی و شوق به معشوق، در کنار دیگر مستان و عاشقان قرار دارد و خواهان سرودن حکایاتی از عشق و رازهای آن است. این اشعار به فضایی پر از شور و شوق عاشقانه اشاره دارند.