غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا نفرماید بگو بشنو ز من آن را مگو
جان به جانان ده ولیکن سر جانان را مگو
گر به کفر زلف او ایمان نداری همچو ما
دم مزن گر مؤمنی ای یار من آن را مگو
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود
خوش درین دریا نشین و وصف یاران را مگو
ذوق ما داری بیا با جام می یک دم برآر
پیش می خواران مرو اسرار مستان را مگو
نعمت الله را بجو و حال خود با او بگو
هرچه فرماید بدان و راز سلطان را مگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و رازهای آن اشاره دارد. شاعر به مخاطب میگوید که برخی چیزها را نباید گفت و در عوض باید به دل و جان سپرد. او میگوید که اگر کسی به زیبایی و جذابیت معشوق ایمان ندارد، بهتر است سخنی نگوید. شاعر همچنین به درد و غم عاشقانهاش اشاره میکند و از دیگران میخواهد که از رازها و احساسات خود با دیگران صحبت نکنند. او از تجربه نوشیدن میگوید و یادآور میشود که با وجود لذتهای زندگی، باید به جستجوی حقیقت و ارتباط با خداوند پرداخت، و همچنان بر رازهای دل خود پافشاری کند.