غزل شمارهٔ ۱۴۱۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خیالش نقش می بندد بهه دیده
چنان نقش و چنین دیده که دیده
دو چشمم روشن است از نور رویش
به مردم می نمایم آن به دیده
خیال عارضش در دیدهٔ ما
بود نقشی بر آبی خوش کشیده
صبا در گلستان می خواند شعرم
شنیده غنچه و جامه دریده
درآمد از درم ساقی سرمست
چنان شاهی مرا مهمان رسیده
دلم آئینه گیتی نمائی است
به لطف خود لطیفش آفریده
فتاده آتشی در نی دگر بار
مگر از سیدم حرفی شنیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از شوق و روشنایی ناشی از دیدن او سخن میگوید. او چشمانش را مشعشع از نور چهره محبوبش توصیف میکند و خیالش را همچون نقشی زیبا بر آسمان میسازد. در ادامه، با بیان اینکه نسیم در گلستان شعر او را میخواند، به لذت عاطفیاش از عشق اشاره میکند. همچنین از ورود ساقی سرمست به زندگیاش و احساس سعد و خوشی ناشی از این مهمانی سخن میگوید. او دلی دارد که به زیبایی دنیا نظاره میکند و در نهایت به آتش عشقی دوباره در دلش اشاره میکند.