غزل شمارهٔ ۱۴۲۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن کیست کلای کج نهاده
بر بسته میان و برگشاده
بگشوده در شرابخانه
مستانه صلای عام داده
رندانه درآمده به مجلس
بر دست گرفته جام باده
سلطان خود و سپاه خویشست
گه گشته سوار و گه پیاده
در کنج دل خرابهٔ ما
گنجی ز محبتش نهاده
شاهانه به تخت دل نشسته
جان همچو غلام ایستاده
بر هر طرفش هزار سید
هستند خراب و اوفتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف شخصیتی خاص پرداخته است که در میان جمعیت حاضر در میخانه، با اعتماد به نفس و رندی وارد میشود. او نه تنها خود را سلطان میداند، بلکه دیگران را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. این فرد در حال سوار و پیاده شدن است و در گوشهای از دل آدمها، عشق و محبتش را به عنوان گنجی ارزشمند قرار داده است. او به شکلی شاهانه در دلها نشسته و اطرافش افرادی هستند که به خاطر عشق او به حالتی سست و خراب افتادهاند.