غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم نابینای ما از او بینا شده
هرکه دیده دیدهٔ ما همچو ما شیدا شده
آفتابی رو به مه بنموده در دور قمر
این چنین حسن خوشی در آینه پیدا شده
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود
قطره قطره جمع گشته وانگهی دریا شده
دل به دست زلف او دادیم چون ما صد هزار
سر به پای او نهاده در سر سودا شده
ما بلای عشق او آلاء و نعما گفته ایم
زانکه کار مبتلایان از بلا بالا شده
عشق آمد شادمان و عقل و غم بگریختند
این چنین شاه آمده ساقی بزم ما شده
سید ما عاشقانه ترک عالم کرد و رفت
گوئیا با حضرت یکتای بی همتا شده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تحول و روشنیبخشی عشق سخن میگوید. او به تجربهای اشاره دارد که در آن عشق، نابینایی را به بینایی تبدیل کرده و دلها را شیدا کرده است. همچنین، زیبایی و خوشیای که در آینه عشق دیده میشود، به گونهای شگفتانگیز به تصویر کشیده شده است. شاعر بیان میکند که اشکهایش مانند دریا جمع شده و دلش به زلف معشوقی سپرده شده است. در این عشق، عقل و غم از میان رفته و شادی و خوشی حاکم شدهاند. در نهایت اشاره به عروج عاشقانه و ترک دنیا به خاطر عشق به معشوقی یکتا نیز وجود دارد.