نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از جور و جفای بی وفا دوست

چون شد دل خستهٔ بلا دوست

مائیم غلام و یار مولا

مائیم گدا و پادشا دوست

بیگانه ز هر دو کون گشتیم

دردا که نگشت آشنا دوست

در بند بلا چو بسته پائیم

دیگر چه کند به جای ما دوست

از دوست وفا طلب نمودیم

هر چه نکند وفا به ما دوست

از دردسر طبیب رستیم

هم درد من است و هم دوا دوست

سید نکند ز عشق توبه

گر جور کند و گر جفا دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج ناشی از خیانت و بی وفایی دوست می‌پردازد. شاعر از احساس دل‌شکستگی و وابستگی‌اش به دوستی می‌گوید که هم در مقام یار و هم به عنوان محبوب، او را دچار زحمت کرده است. او خود را غلام و گدای این دوست می‌داند و از بیگانگی در میان دوستان و محبوبانش سخن می‌گوید. شاعر از وفا خواستن از دوستی که وفای او را درک نکرده، و همچنین از دوستی با وجود درد و رنج یاد می‌کند. او در نهایت به عشق و شرایطی که با آن مواجه است، اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی اگر دوستش او را آزار دهد، عشق را رها نخواهد کرد.