غزل شمارهٔ ۱۴۳۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز یکی نیست بیائید که گوئیم همه
همه از عین یکی باز بجوئیم همه
ای که گوئی که چنان گفت و چنین می گوید
وقت آن است که در آب بشوئیم همه
ما همه آب حیاتیم و همه بحر محیط
گرچه مانند حبابیم بر اوئیم همه
بوی آن زلف ز هر تارهٔ مو می شنویم
لاجرم زلف بتان جمله ببوئیم همه
عقل دیوانه شود چون شنود قصهٔ عشق
دور نبود که بگوئیم که دوئیم همه
آبروی همهٔ قطره چو ما می بینیم
شاید ار ما همهٔ قطره بپوئیم همه
نعمت الله چو یکی باشد آن یک همه اوست
آن یکی را سزد ار زان که بگوئیم همه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفهوم اتحاد و یگانگی بین انسانها و حقیقت هستی اشاره دارد. شاعر دعوت میکند که از تفرقه و تشتت دور شده و به جستجوی حقیقت بپردازیم، چرا که همه ما در اصل یک هستی هستیم. او تأکید میکند که اگرچه فردیت ما ممکن است متفاوت باشد، اما در عمق وجودمان همه به یک منبع وصل هستیم. این شعر به عشق و دیوانگی ناشی از آن نیز اشاره میکند و نشان میدهد که عشق میتواند عقل را به چالش بکشد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که همه ما بخشی از یک کل بزرگتری هستیم و در این یگانگی، حقیقت را مییابیم.