نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

به خدا تا ز خود شدم آگاه

بی خدا نیستم دمی والله

گرد کنج خراب می گشتیم

تا به گنجی فرو شدم ناگاه

یوسف جان نازنین تنم

سوی مصر دل آمد از تک چاه

مهر عشقش چو رو نمود به من

گرچه بودم هلال گشتم ماه

نور ظاهر شد و نماند ظلام

گشت فانی غلام و باقی شاه

چون همه اوست غیر او کس نیست

گفته ام لا اله الا الله

لاجرم سید وجود خودم

نعمت اللهم وز خود آگاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تجربیات روحانی و وجدانی شاعر می‌پردازد. شاعر از آگاهی به خود و خداوند سخن می‌گوید و می‌گوید که در نبود خدا، احساس بی‌توجهی می‌کند. او به جستجوی حقیقت و معنای زندگی می‌پردازد و به گنجی درون خود می‌رسد. با اشاره به یوسف، نماد زیبایی و کمال، ابراز می‌کند که عشق به خدا او را از تنگناها رهانیده و به نور و روشنایی رسانده است. شاعر تأکید می‌کند که جز خدا چیزی وجود ندارد و در نهایت به آرامش و درک عمیق‌تری از وجود خود می‌رسد.