غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر بنده که سوی شه برد راه
هم شاد بود به دولت شاه
ما شاه درون پرده دیدیم
دیگر نرویم سوی خرگاه
ای شاه تو قرص آفتابی
ما خاک محقریم در راه
تو جان طلبی و ما نخواهیم
هستیم در این سخن به اکراه
ما زان تو ایم هر چه داریم
العبد و ماله لمولاه
هست از نظر تو ناظر حق
سلطان دو کون نعمت الله
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف رابطه بنده و شاه میپردازد. او بیان میکند که هر بندهای که به سوی شاه برود، خوشحال است و از حکومت او بهرهمند میشود. شاعر خود نیز شاه را دیده و تصمیم میگیرد دیگر به خرگاه او نرود. او به شاه میگوید که تو مانند خورشید میدرخشانی و ما فقط خاکی هستیم که در مسیر تو قرار داریم. شاعر اعتراف میکند که در این سخنان نیز اکراه دارد و ما همه چیز خود را از تو داریم. در نهایت، او به موقعیت شاه به عنوان ناظر حق و منبع نعمت اشاره میکند.