نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شاه عالم گداست تا دانی

این گدا پادشاست تا دانی

هر خیالی که نقش می بندی

مظهر حسن ماست تا دانی

در محیطی که نیست پایانش

جان ما آشناست تا دانی

دل مجنون به عاشقی لیلی

مبتلای بلاست تا دانی

دُرد دردش بنوش خوش می باش

که تو را این دواست تا دانی

آفتابی و سایهٔ عالم

مر ترا در قفاست تا دانی

نعمت الله به خلق بنماید

هر چه لطف خداست تا دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نکاتی از جمله جایگاه انسان و دنیا اشاره می‌کند. شاعر به این موضوع می‌پردازد که شاه و گدا در واقع یکی هستند و هر خیال و تصوری که در ذهن داریم، تجلی زیبایی‌های خداست. در جایی که پایان و هدف مشخصی وجود ندارد، روح ما با آن آشناست. همچنین عشق مجنون به لیلی نشان‌دهنده‌ی نفسی است که در وجود خود گرفتار است. درد و رنج‌ها نیز بخشی از زندگی‌اند و با پذیرش آن‌ها می‌توانیم به آرامش برسیم. در نهایت، نعمت‌ها و لطف‌های خداوند به همه‌ی مخلوقات عرضه می‌شود.