غزل شمارهٔ ۱۴۷۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نعمت الله نمی شود فانی
این چنین دانی ار مسلمانی
عارف ار خرقه ای براندازد
نقش بندد خیال سبحانی
هر که او جان فدای جانان کرد
شاید ار گوئیش که جانانی
یک حقیقت به هر زبان گویا
خوش کلامی بود اگر خوانی
سر زلفش اگر به دست آری
جمع گردی ازین پریشانی
قول سید شنو که سلطان است
چه کنی گفته های خاقانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ماهیت انسان و عشق به معشوق میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که انسان حقیقی هرگز فانی نمیشود و وجودش در عشق به معشوق زنده است. اگر عارف از ظواهر و لباس دنیا بگذرد، به حقیقتی عمیق میرسد. هر کسی که جانش را فدای محبوب کند، به نوعی جانان واقعی را درک کرده است. شاعر همچنین به بیان حقیقتی در زبانهای مختلف اشاره میکند و میگوید که اگر کسی به زیباییهای معشوق توجه کند، از پریشانیها رهایی مییابد. در نهایت، او از قول «سید» یاد میکند که بیان میکند که چه باید کرد تا بدانیم حقیقت چیست.