غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرنجان جان باقی را برای این تن فانی
دریغ از آن چنان جانی که بهر تن برنجانی
به دشواری مخور خونی مشو ممنون هر دونی
قناعت کن ز کسب خود بخور نانی به آسانی
هوای دیو نفسانی مسخر کن سلیمانی
چرا عاجز شدی آخر به دست دیو نفسانی
شراب عشق او در کش که تا چون ما شوی سرخوش
اگر فرمان نخواهی برد مخمورم تو می دانی
بزن شمشیر مردانه بگیر اقلیم شاهانه
بیا بر تخت دل بنشین که در عالم تو سلطانی
اگر دنیی اگر عقبی طلبکار همان ارزی
هر آن چیزی که می ورزی حقیقت دان که خود آنی
حریف نعمت الله شو که ذوق با خوشی یابی
چرا مخمور می گردی مگر غافل ز یارانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تذکر و هشدار دربارهٔ زندگی و ارزشهای معنوی اشاره دارد. شاعر از انسان میخواهد که به خاطر زندگی فانی خود، از جان باارزشش نگذرد و در جستجوی راحتی و قناعت باشد. او به مبارزه با نفس و شیطان درونی دعوت میکند و میگوید که با عشق و دلگرمی میتوان به شادکامی رسید. شاعر تشویق میکند که فرد باید با شجاعت، به سلطنت دل خود دست یابد و از نعمتهای خداوند بهرهمند شود. در نهایت، او به اهمیت آگاهی و بیداری در مسیر زندگی اشاره میکند و میخواهد که افراد از غفلت دور باشند و همواره به یاد یاران و عشق واقعی خود باشند.