نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دنیا حکایتیست حکایت چه می کنی

حاصل چو نیست شکر شکایت چه می کنی

والی مجو ولایت او را به او گذار

بی والی و ولی تو ولایت چه می کنی

بحریست بیکران و در او ما مجاوریم

با بحر ما حدیث نهایت چه می کنی

منصوروار بر سر دار فنا بر آ

بگذر ز هست و نیست به غایت چه می کنی

عقل است دشمن تو و گوئی که یار ماست

چون دوستدار هست حمایت چه می کنی

گوئی که میل ماست به غایت در این طریق

غایت چو نیست میل به غایت چه می کنی

ترک هوای خویش بگو در هوای او

بی عشق او هوای هوایت چه می کنی

الهام دوست میرسدت دم به دم به دل

ای بی خبر حدیث و روایت چه می کنی

دریاب نعمت الله و جام مئی بنوش

با همدمی چنین تو حکایت چه می کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

اشعار بیانگر نگرش شاعر به زندگی و هستی است. او به ما گوشزد می‌کند که در دنیایی که حاصل آن مادی نیست، شکایت کردن چه سودی دارد. از ما می‌خواهد که به سرنوشت واگذار کنیم و در بی‌ولایتی زندگی نکنیم. همچنین، او به عمق زندگی و بی‌كرانی آن اشاره می‌کند و می‌پرسد که چرا باید به محدودیت‌ها و نهایت‌ها فکر کنیم. عقل و هوای نفس را مورد انتقاد قرار می‌دهد و می‌گوید که در عشق به خداوند باید دلبستگی‌ها را رها کنیم. شاعر به دوستی اشاره دارد که دائماً به ما الهام می‌کند و ما را به نوشیدن می و بهره‌مندی از نعمت‌های الهی ترغیب می‌کند. به طور کلی، اشعار درباره‌ی ترک وابستگی‌های دنیوی و توجه به جنبه‌های روحانی زندگی است.