غزل شمارهٔ ۱۴۹۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هنر از بی هنر چه می پرسی
ذوق عیسی ز خر چه می پرسی
نور خورشید را به او می بین
آفتاب از قمر چه می پرسی
لیس فی الدار غیره دیار
غیر او ای پسر چه می پرسی
لب او بوسه ده شکر آن است
با لبش از شکر چه می پرسی
عشق مست است و عقل مخمور است
خبر از بی خبر چه می پرسی
خیر وشر را به این و آن بگذار
قصهٔ خیر و شر چه می پرسی
نعمت الله بگو چه می گوئی
هست حال این دگر چه می پرسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی به بیمعنایی پرسش از اشیاء و مفاهیم عمیق میپردازد. شاعر با کنایه به هنر و زیباییها، میگوید که از کسی که هنر ندارد نپرسید، زیرا او درک درستی از زیبایی نخواهد داشت. همچنین، او به نور خورشید و درک آن اشاره میکند و میگوید که بهتر است به منبع نور توجه کرد، نه به چیزهای بیاهمیت. در ادامه، درباره عشق و عقل صحبت میکند و بیان میکند که عشق حالتی مست و بدون کنترل دارد و عقل از آن بیخبر است. در نهایت، شاعر به بیفایده بودن پرسش درباره خیر و شر و وضعیت دیگران اشاره میکند و از ما میخواهد که به اصل و ریشهها بپردازیم.