غزل شمارهٔ ۱۴۷۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گرچه آب حیات را مانی
در جهان جاودان کجا مانی
ای که گوئی به پادشا مانم
غلطی کرده ای گدا مانی
بر سر پل چه خانه می سازی
زود باشد که بی سرا مانی
ما چنین مست و تو چنان مخمور
که به رندان بزم ما مانی
درد باید که تا دوایابی
درد چون نیست بی دوا مانی
از رفیقی سید عالم
حیف باشد اگر تو وامانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیم جاودانگی، نسبت انسان با قدرت و ثروت، و نیاز به درد و رنج برای رسیدن به درمان میپردازد. شاعر به کسی که خود را پادشاه میداند هشدار میدهد که درواقع گدا است و نمیتواند در دنیای جاودانه زندگی کند. همچنین اشاره میکند که در دنیای بیثبات، ساختن خانهای بر پل به معنای ناپایداری است. او به مستی و حال و هوای رندان اشاره کرده و میگوید که باید دردی وجود داشته باشد تا درمانی هم باشد. در نهایت، از اهمیت دوستی و رفاقت یاد میکند و میگوید که از دست دادن رفیق واقعی حیف است.