نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر زمان خاطر مرا شکنی

عهد بندی و باز واشکنی

مشکن آن زلف پرشکن که دلم

بشکند چون تو زلف را شکنی

مهر مهرت نهاده ام بر دل

حیف باشد که از جفا شکنی

ما به عهدت درست جانبازیم

گرچه تو قول و عهد ما شکنی

چون مراد تو دل شکستن ماست

دل به تو داده ایم تا شکنی

سر ما آستانهٔ در تو

گر به صد پاره بارها شکنی

نعمت الله شکستهٔ عشق است

بیگناهی دلش چرا شکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی رابطه‌ی عاشقانه و درد ناشی از شکستن اعتماد و قلب است. شاعر از معشوق می‌خواهد که زلف‌هایش را نشکند چرا که دل او نیز دچار آسیب می‌شود. او بر این نکته تأکید می‌کند که گرچه معشوق به عهد خود پایبند نیست و دل او را می‌شکند، اما او هنوز به او عشق می‌ورزد و تحمل درد را به خاطر عشقش می‌پذیرد. شاعر به نوعی از بی‌عدالتی و رنجی که در عشق متحمل می‌شود می‌گوید و از معشوق می‌خواهد که بیشتر به دل او آسیب نرساند.