غزل شمارهٔ ۱۴۸۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای درد تو درمان من جان منی تو یا تنی
من خود که باشم من تو ام می از من و تو خود منی
کل وجود جودک من جودک موجودنا
با من مگو ترکی دگر تا کی منی و سن سنی
خلوتسرای چشم ما خوش گوشهٔ آب روان
بر چشم ما بنشین دمی ای چشم ما را روشنی
هم سر توئی هم سر توئی هم مصر پر شکر توئی
هم یوسف دلبر توئی هم شخص و هم پیراهنی
جان مغز بادام است و تن همچون شجر ای جان من
تو در میان جان و تن ای جان دل چون روغنی
گرچه گدای حضرتم سلطان ملک همتم
ورچه فقیر خدمتم هستم ز عشق تو غنی
سید به جستجوی تو گردد به هر در روز و شب
او در برون جویای تو ، تو خود درون مخزنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و ارتباط بین جان و تن اشاره دارد. شاعر میگوید که درد و رنج او ناشی از عشق است و معشوق، هم جان او و هم جسمش است. او به درون خود نگریسته و میبیند که معشوق در همه وجود او جاری است. شاعر به معشوق میگوید که خلوتسرای چشمانشان محلی برای آرامش و نور است و در عین حال به غنای روحی خود از عشقش اشاره میکند، حتی اگر ظاهراً فقیر باشد. در نهایت، شاعر جستجوی مداوم برای وصال معشوق را توصیف میکند، بهطوریکه معشوق درون او به نوعی گنجینه پنهان است.