غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بی درد دلی دوا نیابی
نگذشته ز خود خدا نیابی
با ما نه نشسته ای به دریا
شک نیست که عین ما نیابی
برخیز و بیا به جستجو باش
از پا منشین تو تا نیابی
تا گم نکنی تو خویشتن را
گم کردهٔ خویش را نیابی
با خضر رفیق شو که بی او
آن آب حیات را نیابی
بر دار فنا بر آ و خوش باش
بی دار فنا بقا نیابی
بیگانه ز خویش تا نگردی
چون سیدم آشنا نیابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفهوم جستجوی درونی و یافتن حقیقت زندگی میپردازد. شاعر به ما میگوید که برای یافتن آرامش و معنای واقعی زندگی، باید به جستجو بپردازیم و از خودشناسی غافل نشویم. او تأکید میکند که اگر از خود دور شویم و با دیگران در ارتباط نباشیم، نمیتوانیم به حقیقت نائل شویم. همچنین، اشاره به دوستی با خضر - که نمادی از معرفت و آگاهی است - دارد، چرا که بدون او نمیتوان به آب حیات دست یافت. در نهایت، شاعر به پذیرش فنا و نبودن در جایی که جز زوال نیست، تأکید دارد تا بتوانیم به بقای حقیقی دست یابیم.