نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۷ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بی درد دلی دوا نیابی

بی رنج تنی شفا نیابی

در عین فنا بقا توان یافت

ناگشته فنا بقا نیابی

تا ترک خودی خود نگوئی

چون ما به خدا خدا نیابی

عاشق شو و عقل را رها کن

کز عقل دنی وفا نیابی

بیگانه مشو که در خرابات

رندی چو من آشنا نیابی

جز بر در بارگاه وحدت

ای یار مجو مرا نیابی

ساقی خوشی چو نعمت الله

در میکده حالیا نیایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به اهمیت درد و رنج در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که بدون تجربه این احساسات نمی‌توان به درمان و شفا دست یافت. شاعر به معناسازی از فنا و بقا اشاره می‌کند و می‌گوید که تا وقتی خود را رها نکنیم، به حقیقت الهی دست نمی‌یابیم. عشق را به عقل مقدم می‌داند و از عقل دنیوی به عنوان مانع یاد می‌کند. در نهایت، شاعر از معشوق می‌خواهد که او را در مسیر وحدت و حقیقت جستجو کند و به نوشیدن از میکده و لذت‌های آن اشاره دارد.