غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درویش فقیریم و نخواهیم امیری
والله که به شاهی نفروشیم فقیری
گر مختصری در نظرت خورد نماید
آن شخص بزرگیست مبینش به حقیری
پیریم ولی عاشق آن یار جوانیم
یا رب برسان یار جوان را تو به پیری
گر یوسف مصری به اسیریش ببردند
این یوسف من برد مرا هم به اسیری
مستانه سخن می رود ای زاهد مخمور
شاید که بر این گفتهٔ ما نکته نگیری
از مرگ میندیش اگر کشتهٔ عشقی
جاوید بمانی اگر از خویش بمیری
آزاد بود هر که بود بندهٔ سید
از بندگی اوست مرا حکم امیری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به فقر و بی نیازی خود اشاره میکند و میگوید که هرگز حاضر نیست بر ثروت و قدرت امیران بفروشد. او به اهمیت روح و معنویت در زندگی تأکید میکند و در عین حال به عشق و اشتیاق به معشوق اشاره دارد، حتی اگر خود پیر باشد. گوینده به صورت عاشقانهای از عشق سخن میگوید و بیان میکند که عشق میتواند انسان را آزاد کند و او را از بندگی رهایی بخشد. همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی در مواجهه با مرگ، عشق میتواند انسان را جاودانه کند. در نهایت، او به بندگی در برابر معشوق و ارزش آن اشاره دارد.