غزل شمارهٔ ۱۵۰۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان چه باشد گر نباشد عاشق جان پروری
دل چه ارزد گر نورزد مهر روی دلبری
من چه بازم گر نبازم عشق یار نازکی
باده نوشی جان فزائی دلبری مه پیکری
دیده تا دیده جمالش در خیالش روز و شب
بی سر و پا سو به سو گردیده در هر کشوری
خسرو شیرین خوبان جهان یار من است
فارغ است از حال فرهاد غریبی غمخوری
مهر رویش در دل ما همچو روحی در تنی
عشق او در جان ما چون آتشی در مجمری
دیدهٔ تر دامنم تا می زند نقشی بر آب
در نظر دارد خیال عارض خوش منظری
سید ار داری سر سوداش سر در پا فکن
تا نباشد بر سر کویش ز تو دردسری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و فراموش نشدنی شاعر به معشوقهاش است. شاعر اشاره میکند که وجود جان و دل بدون عشق هیچ ارزشی ندارد. او به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار گرفته و عواطفش را به طور مستقیم وابسته به او میداند. در اوج احساساتش، شاعر به حال و روز عاشقان دیگر نیز اشاره میکند و بر این نکته تأکید مینماید که عشق و مهر معشوق زندگیاش را پرمعنا میکند. همچنین، او به درد و رنجهای ناشی از دوری و جدایی از معشوق میپردازد و به این نتیجه میرسد که عشق واقعی فراتر از همهچیز است. به طور کلی، این شعر تجلی عشق و زیبایی است که در زندگی شاعر نقش اساسی دارد.