نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گذری کن به سوی ما گذری

نظری کن به حال ما نظری

بر در می فروش معتکفیم

خوش مقامی شریف و نیک دری

لیس فی الدار غیره دیار

نیست جز وی در این سرا دگری

آتشی در دل است و جان سوزد

دم گرمم کند از او اثری

رند مستیم و بی خبر ز جهان

که رساند به بی خبر خبری

با من از حور و از بهشت مگو

چه کنم بوستان مختصری

بندهٔ سید خراباتیم

شدم از بندگیش معتبری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به عشق و حالتی از مستی و بی‌خبری از دنیا اشاره دارد. شاعر از معشوق می‌خواهد که نگاهی به حال او بیندازد و از زیبایی‌ها و مقام او صحبت کند. او در کنار می‌فروشی نشسته و حسرتی در دل دارد. شاعر به عشق و شوق درونی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که جز معشوق هیچ‌کس برای او مهم نیست. او همچنین به این موضوع می‌پردازد که دیگران نمی‌توانند حال او را درک کنند و از دنیای بهشت و حور صحبت‌هایی نمی‌کند، زیرا به دنیای خود در کنار معشوق اکتفا کرده است. در نهایت، شاعر خود را بنده‌ی این عشق می‌داند.