غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز خیال تو درین دیده نگنجد دگری
چشم دارم که ز الطاف تو یابم نظری
تا که زُنار سر زلف تو بستم به میان
بسته ام از سر اخلاص به خدمت کمری
حلقه ای بر در میخانه زدم بگشودند
به ازین هیچ کسی را نگشودند دری
غیر در خلوت من راه ندارد والله
ساکنم در حرم کعبه نیم رهگذری
به خرابات تو را راه برم گر آئی
این چنین ره ننماید به جهان راهبری
گنج شاهیست در این گوشهٔ ویرانهٔ دل
طلبش کن که توان یافت به هر سو گهری
نعمت الله به دست آور و می جو خبرم
که ز ذوق من سرمست بیابی خبری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و تمایل عمیق به معشوق است. شاعر بیان میکند که هیچ چیز جز خیال معشوق در چشمانش جایی ندارد و تنها نگاهی از الطاف او میخواهد. او درباره تعهدش به معشوق و اینکه خودش را به او بسته است، سخن میگوید. شاعر اشاره میکند که در میخانه (جایگاه عشق) فقط درِ معشوق برایش باز شده و هیچ چیز دیگری برایش معنا ندارد. او همچنین به مقامات روحانی و معنوی خود اشاره میکند و بیان میکند که در خلوت خودش احساس امنیت و آرامش میکند. در نهایت، شاعر از گنجی در دل و جستجوی نعمتهای عشق صحبت میکند و میگوید که از ذوق عشقش بسیار خوشحال و سرمست است.