نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آمد به درت جان عزیز از سر یاری

محروم مگردان ز در خویش ز یاری

تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت

بسیار چو من عاشق دل سوخته داری

یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد

امید که ما را تو ز خاطر نگذاری

روزی به سر کوی تو جان را بسپارم

باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری

گر جور کنی بر دل بیچارهٔ مسکین

ما را نبود چاره به جز ناله و زاری

ای دل به خرابات فنا خوش گذری کن

شاید که می جام بقا را به کف آری

می در قدح و ساقی ما سید سرمست

ای زاهد مخمور تو آخر به چه کاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی خود می‌گوید و از معشوق می‌خواهد که او را از در محبت خود محروم نکند. او تأکید می‌کند که تنها نیست و بسیاری دیگر هم چون او عاشق و دلسوخته‌اند. همچنین، ابراز امیدواری می‌کند که معشوق یاد او را از خاطر نبرد و روزی جانش را در کوی او فدای عشق او کند. شاعر با اشاره به درد و رنجی که در انتظار محبت است، می‌گوید که اگر معشوق بر او سخت‌گیری کند، چاره‌ای جز ناله و زاری ندارد. در نهایت، دعوت به لذت‌بردن از زندگی و تجربه‌ی شراب عشق می‌کند و از زاهدان می‌پرسد که چرا به کارهایی مشغولند که از لذت‌های زندگی دور می‌دارد.