غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در خرابات مجو همچو من میخواری
که به عمری نتوان یافت چنین خماری
کار سودازدگان عاشقی و میخواریست
هر کسی در پی کاری و سر بازاری
دل ما بود امینی و امانت عشقش
آن امانت به امینی بسپارند آری
عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی
خونبها می دهمش از لب خود هر باری
کفر او رونق ایمان مسلمانان است
بسته ام از سر زلفش به میان زُناری
غم من می خورد آن یار که جانم به فداش
شادمانم ز غم یار چنین غمخواری
در همه مجلس رندان جهان گردیدم
نیست چون سید سرمست دگر سرداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالت عشق و میخواری میپردازد. او از اینکه مانند دیگران در جستجوی مطلوبی در خرابات نیست صحبت میکند و به تجربه عمیق عاشقی و نشئگی اشاره میکند. دل او به عشق و امانت عشق معشوق سپرده شده و او آماده است تا برای عشقش هر بهایی بپردازد. شاعر عشق معشوق را ارزشمند و امیدبخش میداند و غم و شادیش را به هم مرتبط میبیند. در نهایت، او به جستجوی رندانی میپردازد، اما سید سرمست را بینظیر میداند.