نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

خواه در خواب و خواه بیداری

در نظر دارمش چه پنداری

تا خیالش به خواب می بینم

نکنم هیچ میل بیداری

نقش غیری خیال اگر بندم

شرمسارم از آن گنهکاری

سر من و آستان حضرت او

هر شبی با دلی و صد زاری

چون همه دوستدار یارانند

شاید از یار او نیازاری

بر سر چارسو بیا می نوش

با حریفان رند بازاری

زاهدی را چه می کنی آخر

خبر از عاشقان اگر داری

سخن عشق اگر کنی با عقل

تخم در شوره زار می کاری

بر سر کوی ما مجاور شو

گر طلبکار ذوق خماری

جز یکی در شمار آید نه

گر یکی از هزار بشماری

نعمت الله اگر به یاد آری

لذت عمر جاودان داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و علاقه‌اش به معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی در خواب نیز فکر او و خیالش را رها نمی‌کند و از بیداری خجلت‌زاده است. او می‌گوید که اگر به غیر از معشوق فکر کند، احساس گناه می‌کند. شاعر در معرض درد و زاری قرار دارد و در جمع دوستان شاد، برای خوب و خوش بودن در کنار حریفان رند حاضر می‌شود. او همچنین به زاهدی اشاره می‌کند که اگر از عاشقان خبر داشته باشد، نباید به عشق به صورتی عقلانی نگاه کند و می‌گوید که عشق واقعی نمی‌تواند با منطق سنجیده شود. نهایتاً، او دعوت می‌کند تا در کنار او در کوی عشق بمانند و به یاد معشوق، لذت زندگی جاودان را تجربه کنند.