غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بر تخت دلم نشسته شاهی
شاهی و چگونه شاه ماهی
قدسی ملکی ملک صفاتی
عالی قدری جهان پناهی
بر دست گرفته جام باده
مستانه نهاده کج کلاهی
جان بنده و عقل خادم از
دل تختی و عشق پادشاهی
ما راه روان کوی عشقیم
به زین نرود کسی به راهی
گوئی که ز باده توبه کردی
هرگز نکنم چنین گناهی
درخدمت سید خرابات
جاهی دارم چگونه جاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف شاهی میپردازد که در دل شاعر نشسته و خود را به عنوان پادشاه عشق معرفی میکند. او دارای صفات ملکوتی و ویژگیهای والایی است و در دستش جام بادهای دارد. شاعر احساس میکند که عقل و جانش در خدمت این پادشاه عشق قرار دارد و میگوید که هیچکس نمیتواند به راه عشق برود. او همچنین به توبهای اشاره میکند که گویی فراموش کرده و در خدمت سید خرابات، مقام و جایگاهی دارد که بسیار ارزشمند است. کل شعر به دلبستگی عمیق به عشق و مقام معنوی آن اشاره دارد.