نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

عالم جامست و فیض او می

بی او همه عالم است لاشی

او را نبود ظهور بی ما

ما را نبود وجود بی وی

ای عقل تو زاهدی و ما رند

در مجلس ما میا برو هی

یا رب که مدام باد ساقی

تا می بخشد مرا پیاپی

گوئی که ز باده توبه کردی

زنهار مگو چنین کجا کی

هر زنده دلی که کشتهٔ اوست

جاوید چو جان ما بود حی

مستیم و حریف نعمت الله

می بر کف دست و گوش بر نی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل در وجود و فیض الهی می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که بدون خداوند، عالم هیچ و پوچ است و وجود ما نیز وابسته به اوست. همچنین به تفاوت میان عقل زاهد و رند اشاره می‌کند و می‌گوید در جمع رندها، عقل زاهد جایی ندارد. نهایتاً، شاعر از خداوند می‌خواهد که همیشه او را مشمول رحمت و فیض خود قرار دهد و ابراز می‌کند که هر کسی که عشق خدا را در دل دارد، جاودانه است و جشنی از نعمت‌های الهی را تجربه می‌کند.