غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از جرعهٔ جام لایزالی
مستیم و خراب و لاابالی
افتاده خراب در خرابات
فارغ ز وساوس خیالی
بگذار حدیث دی و فردا
معشوق چو حاصل است حالی
در میکده رو شراب در کش
ز آن جام مروق زلالی
می سوز چو شمع در غم عشق
می نال که خوش به عشق نالی
بنگر که ز عشق نی بنالید
با این همه بی زبان دلالی
ماه نظرت چو کامل آید
خواهی قمر است و خواه لالی
من ذره ام و نگار خورشید
خورشید ز ذره نیست خالی
سید مست است و جام بر دست
در مجلس عشق لایزالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حالتی مستی و عشق و رهایی از دغدغههای زندگی است. شاعر از لذتهای میکده و شراب میگوید و تأکید دارد که در حال حاضر، عشق معشوق بسیار مهمتر از نگرانی درباره آینده یا گذشته است. او از سوز و درد عشق سخن میگوید، اما در عین حال نشان میدهد که عشق خودش جلوهگر است و انسانها تنها ناقلان احساسات هستند. شاعر خود را همچون ذرهای در برابر خورشید عشق توصیف میکند و در نهایت، اشارهای به خوشی و سرمستی در مجلس عشق دارد.