غزل شمارهٔ ۱۵۴۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دارم از عشق درد دل خیلی
نیست درمان به غیر واویلی
چشم ما بحر در نظر دارد
کرده هر گوشه ای روان سیلی
هست ما را به میخوری ذوقی
نیست ما را به زاهدی میلی
من مجنون ندانم از حیرت
لیلی از خویش و خویش از لیلی
عاشق درمند چون سید
نتوان یافتن به هر خیلی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردسرساز عشق صحبت میکند. شاعر به نقل از خود میگوید که درد دل زیادی از عشق دارد و هیچ درمانی جز ناله و گریه برایش باقی نمانده است. چشم او به وسعت دریا است و در هر گوشه از دلش، احساساتش مانند سیلی جاری است. او از شوق میگوید که به دلش چنگ میزند و به زهد و دینداری علاقهای ندارد. شاعر خود را مجنون میداند که در حیرت است و نمیداند لیلی کیست و او نیز از خود بیخبر است. در نهایت، او میگوید که عاشق در عذاب است و مثل سید نمیتواند به راحتی عشق واقعی را پیدا کند.