غزل شمارهٔ ۱۵۶۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از برای خدا بیا ساقی
بده آن جام جانفزا ساقی
عاشق و رند و مست و اوباشیم
نظری کن به حال ما ساقی
نفسی بی شراب نتوان بود
پرکن آن جام می بیا ساقی
درد ما را به جرعهٔ دردی
خوش بود گر کنی دوا ساقی
بزم عشقست و عاشقان سرمست
عقل بیگانه آشنا ساقی
در بهشتیم و باده می نوشیم
می تجلی بود خدا ساقی
نعمت الله حریف و می در جام
خوش حضوری است خاصه با ساقی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که برای خداوند شراب جانافزا را به او بدهد. او خود را عاشق و بیپروا توصیف کرده و از ساقی میخواهد که به حال او نگاهی کند. شاعر تاکید میکند که بدون شراب زندگی ممکن نیست و از ساقی میخواهد که جامش را پر کند. او همچنین به دردهای خود اشاره کرده و خواستار درمانی از طرف ساقی است. این بزم عشق و حال مستی را توصیف میکند و میگوید که در بهشت، باده مینوشند و این می، تجلی خداوند است. در نهایت، شاعر از خوشی حضور ساقی در بزم صحبت میکند.