غزل شمارهٔ ۱۵۶۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر سر ما اگر نهی قدمی
کرمی باشد و چه خوش کرمی
دلبرم گر جفا کند جاوید
نرسد بر دلم از او الَمی
همدمی گر دمی به دست آید
دو جهانش فدا کنم به دَمی
شادمانم به دولت غم او
با غم او چه غم خورد ز غمی
هر خیالی که نقش می بندی
چه بود بی وجود او عدمی
نپرستند بت پرستان بت
گر ببینند این چنین صنمی
سائل بزم نعمت الله شو
تا بیابی ز نعمتش نعمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق سخن میگوید. شاعر به زیبایی و کرامت معشوق اشاره میکند و بیان میدارد که اگر معشوق او را رنج دهد، هنوز هم از او دلشکسته نمیشود. او به راحتی جانش را برای یک لحظه از همدمی با معشوق فدای میکند و در عین حال از غم او نیز شادی میجوید. در نهایت، شاعر به اهمیت وجود معشوق اشاره دارد و میگوید که بدون او، هر خیال و تصویری بیمعنی و خالی است. اشاراتی به ستایش معشوق و دعوت به بهرهبردن از نعمتهای او نیز وجود دارد.