غزل شمارهٔ ۱۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
صد دوا بادا فدای درد بی درمان ما
دُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او
همدم زنده دلان شو تا بدانی جان ما
خانه خالی کردهایم و خوش نشسته بر درش
غیر او را نیست بارش در سرابستان ما
جان ما آئینه دار حضرت جانان بود
عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما
غرق دریائیم و خوش خوش دست و پائی می زنیم
ذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما
خون دل در جام دیده پیش مردم می نهیم
در خیال آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
نعمت دنیی و عقبی آن تو ای نازنین
ما از آن نعمتالله ، نعمتالله آن ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق احساسات و دردهای عاشقانه است. شاعر از فدا کردن خود برای درد بیدرمانش میگوید و به عشق جاودانی که از معشوق به دست آورده، اشاره میکند. او زندگی خود را به عشق معشوق وابسته میداند و خانهای را که خالی کرده، بهجز او هیچ کس دیگری را در آن نمیبیند. شاعر به غرق شدن در دریای عشق اشاره دارد و از دیگران دعوت میکند تا به این عشق بیپایان ورود کنند. در نهایت، او عشق را بهترین نعمت میداند و زندگی واقعی را در پیوند با معشوق یافته است.