نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۰ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هفت دریا قطره‌ای ازبحر بی‌پایان ماست

این چنین بحری ز ما می جو که این بحر آن ماست

گنج او در کنج دل می‌جوکه آنجا یافتیم

جای گنج عشق او کنج دل ویران ماست

دل به دلبر داده‌ایم وجان به جانان می‌دهیم

گر قبول اوفتد شکرانه‌هابر جان ماست

ما درین دور قمر خوش مجلسی آراستیم

جام می در دور و ما سرمست این دوران ماست

جز خیال روی او نقشی نیاید در نظر

هرچه ما دیدیمو می‌بینیم آنجانان ما است

دل به دست زلف اودادیم و در پا می‌کشد

ما پریشانیم از او، او نیز سرگردان ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و ارتباط عمیق انسان با معشوق است. شاعر به بیان این موضوع می‌پردازد که در دل هر فرد گنجینه‌ای از عشق و محبت نهفته است و این عشق عمیق‌ترین حس را در زندگی انسان ایجاد می‌کند. او به زیبایی و خوشی‌هایی که از عشق به معشوق به دست می‌آید اشاره دارد و می‌گوید که دل و جان خود را به او تقدیم کرده‌اند. در نهایت، عشق را به عنوان یک حالت پریشانی و شیدایی توصیف می‌کند که هر دو طرف، یعنی عاشق و معشوق، در آن سردرگمی و سرمستی را تجربه می‌کنند.