غزل شمارهٔ ۱۶۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشق او آب حیات و آن حیات جان ماست
این چنین سرچشمه ای در جان جاویدان ماست
گنج عشق او که در عالم نمی گنجد همه
از دل ما جو که جایش در دل ویران ماست
جان ما با غیر اگر باری حکایت کرده است
تا قیامت نادم است انصاف او بر جان ماست
نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست
گر نظر بر آب داری این همه از کان ماست
هر که بینی دست او را بوسه ده از ما بپرس
زانکه او از روی معنی صورت جانان ماست
در سماع عاشقان آن ماه چرخی می زند
خوش بود دور قمر دریاب کاین دوران ماست
هر که هست از نعمةالله خوش نصیبی یافته
نعمت الله با همه نعمت که دارد آن ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن درباره عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی انسانها صحبت میکند. عشق به عنوان آب حیات و منبع زندگی معرفی شده و به عنوان گنجی در دل انسانها توصیف میشود. شاعر بیان میکند که عشق ما را به هم پیوند میدهد و در همه وجود ما جاری است. او میگوید که هر کس که به عشق او دست بزند، به حقیقت زیبایی زندگی و وجود خود پی میبرد. در نهایت، اشاره میشود که نعمتهای الهی و خوشبختی واقعی در درک و تجربه این عشق نهفته است.