غزل شمارهٔ ۱۶۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نور بسیط لَمعه ای از آفتاب ماست
بحر محیط جرعهٔ جام شراب ماست
قانون علم کلی و کشاف عقل کل
حرفی ز دفتر و ورقی از کتاب ماست
تا بوسه داده ایم رکاب جلال او
سرخیل عاشقان جهان در رکاب ماست
ما خواجه محاسب دیوان عالمیم
هرجا که عالمیست به جان در حساب ماست
روح القدس ببسته میان همچو خادمان
در روز و شب مجاور درگاه و باب ماست
ما را حجاب نیست و گر هست غیر نیست
خود عین ماست آنکه تو گوئی حجاب ماست
زلفی که رفت در سر سودای دو جهان
بر روی ماست واله و در پیچ و تاب ماست
هر قطره ای که غرقهٔ دریای ما بود
از ماش می شمار که موج و حباب ماست
داریم نعمت الله و از خلق بی نیاز
سلطان کاینات گدای جناب ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش و توصیف مقام و منزلت خاصی اشاره دارد که شاعر با زبانی خیالانگیز و عاطفی به آن پرداخته است. شاعر خود را و خاستگاه او را معادل نور و آفتاب دانسته و علم و عقل را به عنوان ویژگیهای اساسیاش معرفی میکند. او به عشق و ارادت خود به حق اشاره کرده و خود را محاسب و ناظر بر عالم میداند. در ادامه به ارتباط نزدیک خود با روحالقدس و خدمت به خداوند اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ حجاب و فاصلهای بین او و حق نیست. در نهایت، او خود را بینیاز از خلق معرفی کرده و به نعمتهای الهی و مقام سلطانی که دارد، اشاره میکند. این شعر در واقع بیانگر عشق عمیق و اعتقاد راسخ شاعر به خداوند و جایگاه خودش در این جهان است.